قصه بي بي جان

 


                                                  بسم الله الرحمن الرحيم


                            قصه بي‌بي جان


 


کنارم آمد نشست.


کتاب دعا را بستم و در هواي حرم گم شدم. خيره به ضريح، محو عطر خوش زيارت شدم. کارم بود. هر وقت توفيقي دست مي‌داد و به مشهد مي‌آمدم و مشرف حرم مي‌شدم،‌ دوست داشتم لحظاتي را در سکوت و آرامش، فقط بنشينم و از فضاي معنوي حرم بهره‌مند شوم. گاهي اين سکوت و غرق شدن به ساعتي هم مي‌کشيد و دوست نداشتم ازين حال و هوا بيرون بيايم.


با صدايش از خلوت خودم بيرون آمدم.درست فهميده‌بودم، با من بود.


با التماسي مهربان گفت:«دخترم ميشه برام زيارت نامه رو بخوني؟»


با اين که زيارت‌نامه را خوانده‌بودم، حيف آمد ازين توفيق دوباره بي‌بهره بمانم. گفتم:«باشه مادر»


کتاب دعا را بازکردم و جلو صورت خودم و خودش گرفتم و شروع به خواندن کردم.


زيارت‌نامه که تمام شد، تشکر کرد. به صورتش دقيق نگاه نکردم ببينم چه شکلي و کي هست! دوباره مي‌خواستم غرق در نفس‌هاي خلوت حرم شوم که گفت:«زواري؟»


گفتم:«يه زماني مجاور بودم الان چند ساله  زاير شدم»


نگذاشت غرق در خلوت شوم. شروع کرد برايم به حرف زدن. انگار نه انگار دو غريبه بوديم. با چنان صميميت و مهرباني حرف مي‌زد که تمام مدت احساس کردم مي‌شناسمش. نه فقط خودش را که تمام آدم‌هاي قصه‌اش را.


مسن بود و خيلي خوش‌سخن و خوش کلام. با يک آرامش خاصي برايم حرف مي‌زد. انگار سال‌ّهاست هم را مي‌شناسيم و حالا بعد از مدت‌ها يکديگر را در حرم امام رضا پيدا کرده‌ايم.


برايم از پسرش گفت و عروسش و از همه بيشتر از نوه کوچک دوست‌داشتني‌اش، فاطمه. چنان قشنگ تصوير و قصه آن‌ها را برايم گفت که اگر نقاش خوبي مي‌بودم، مي‌توانستم چهره و قيافه هر سه شان را نقش بزنم.


بيشتر از آن چه از پسر و عروسش بگويد از جگرگوشه‌اش فاطمه خانم مي‌گفت.


طوري ازو حرف مي‌زد که با تمام وجود احساسش مي‌کردم.


از قصه‌اش فهميدم پسرش کار و بار خوبي ندارد و عروسش در خانه کار مي‌کند ولي باز هم کفاف زندگي‌شان نيست. ازين که فاطمه کوچولو‌يش چگونه چادر سر مي‌کند و با چه لحني دلربايي حرف مي‌زند و اين که تمام جان بي‌بي، فاطمه جانش است.


مي‌گفت وقتي از در خانه مي‌رود تو فاطمه کوچولو جلو مي‌دود و بي‌بي را بغل مي‌کند و مي‌پرسد که برايش چه آورده‌است؟


لحن بي‌بي، لحن گرمي بود. چنان محو قصه او و فاطمه کوچولو شده‌بودم که متوجه منظورش نشدم. خيلي قشنگ، قصه مي‌گفت. با تمام وجود احساس مي‌کردم که از عمق جان، راست مي‌گويد و آن چه تعريف مي‌کند، عين واقعيت است. حتي اگر هم ذره‌اي احتمال قصه مي‌دادم، بازهم زيبا بود چرا که با بهترين لحن و زيباترين کلمات و صميمانه‌ترين نگاه‌ها و احساس‌ها، از زبان بي‌بي، بازگو مي‌شد. هرگز باور نکردم که چيزي غير از راستي در آن باشد و گرنه نمي‌توانستم به آن خوبي احساسش کنم و تصورش نمايم.


بي‌بي از هر دري و هر جايي گفت. چون سال‌ها از آن ماجرا مي‌گذرد، دقيق يادم نمي‌آيد چه بود و چه گفت. اما چهره بي‌بي و لحنش و تصوير فاطمه کوچکش، هنوز جلو چشمانم است.


فکر کنم ساعتي تمام برايم از فاطمه جانش گفت و من چنان غرق احساس زيباي اين پيرزن و نوه‌اش بودم که نفهميدم يعني چه!


 از نگاهم و طرز گوش دادنم فهميد که نفهميدم. براي همين در آخر قصه دلدادگي خودش و فاطمه جانش گفت:«دخترم! يه کمکي بکن. فاطمه‌ام منتظر من است. روم نميشه دست خالي برم خونه. تا ميرم تو جلو ميدوه و ميگه بي‌بي برام چي آوردي؟»


انگار کل حرم روي سرم ناگهان فروريخت. قيافه بي‌بي به گداها نمي‌خورد. لباس کهنه‌اي به تن نداشت و تميز و پاکيزه بود. اصلا هم لحن گدايي و التماس نداشت ولي خيلي قشنگ قصه نداري و بي‌کسي اش و قصه عشق بي‌بي و فاطمه جانش را برايم تعريف کرد.


و ... چقدر من حواسم پرت بود!اصلا نفهميدم منظور اين بنده خدا تو تمام اين مدت چيه ! بيچاره وادار شده بود براي من يک ساعت قصه بگويد تا بتواند دل مرا به رحم بياورد و کمکش کنم. البته خودش قصه را تمام نمي‌کرد و ادامه‌اش مي‌داد. انگار واقعا داشت براي يک وامانده در راه قصه مي‌گفت،‌ تا خوابش ببرد. منم چنان محو که از اصل قصه بازماندم.


هرگز بي‌بي را فراموش نمي‌کنم. هرگز چهره فاطمه جانش از يادم نمي‌رود. اين فن بيان زيباي بي‌بي، ناشي از احساس عميق و واقعي‌اش بود و گرنه اين گونه دل را به چنگ خود در‌نمي‌آورد!


هنوز يادم هست که کجاي حرم نشسته‌بودم و او آمد و کنارم نشست. خلوت آن روزم را بي‌بي، خيلي زيبا درهم‌شکست. هيچ زيارتي مثل آن دفعه به دلم ننشست.


گاهي با خودم فکر مي‌کنم آيا هنوز زنده است؟ فاطمه جانش الان چند ساله‌است؟ وضعشان بهتر شد؟ روزهايي که بي‌بي چيزي به دست نمي‌آورد، چطوري به خانه برمي‌گشت؟ هنوز هم همان قصه را براي ديگران مي‌گويد؟ راستي خانه‌شان کجاي شهر بود؟ اصلا خانه‌اي داشتند؟


راستي چقدر شهر پر شده ازين بي‌بي‌ها! فقط نمي‌دانم هنوز هم قصه مي‌گويند و آيا کسي پاي قصه اين‌ها مي‌نشيند!؟


خدا کند پسرش کار خوبي پيدا کرده‌باشد و حال و روزشان خوب باشد! خدا کند فاطمه جان هم بي‌بي را همان‌قدر دوست داشته‌باشد!


خدا کند بي‌بي زنده باشد!


 


 


 


 


منبع این نوشته : منبع
فاطمه ,بي‌بي ,تمام ,جانش ,برايم ,بي‌بي، ,فاطمه جانش ,فاطمه کوچولو ,تمام وجود

قصه بي بي جان

 


                                                  بسم الله الرحمن الرحيم


                            قصه بي‌بي جان


 


کنارم آمد نشست.


کتاب دعا را بستم و در هواي حرم گم شدم. خيره به ضريح، محو عطر خوش زيارت شدم. کارم بود. هر وقت توفيقي دست مي‌داد و به مشهد مي‌آمدم و مشرف حرم مي‌شدم،‌ دوست داشتم لحظاتي را در سکوت و آرامش، فقط بنشينم و از فضاي معنوي حرم بهره‌مند شوم. گاهي اين سکوت و غرق شدن به ساعتي هم مي‌کشيد و دوست نداشتم ازين حال و هوا بيرون بيايم.


با صدايش از خلوت خودم بيرون آمدم.درست فهميده‌بودم، با من بود.


با التماسي مهربان گفت:«دخترم ميشه برام زيارت نامه رو بخوني؟»


با اين که زيارت‌نامه را خوانده‌بودم، حيف آمد ازين توفيق دوباره بي‌بهره بمانم. گفتم:«باشه مادر»


کتاب دعا را بازکردم و جلو صورت خودم و خودش گرفتم و شروع به خواندن کردم.


زيارت‌نامه که تمام شد، تشکر کرد. به صورتش دقيق نگاه نکردم ببينم چه شکلي و کي هست! دوباره مي‌خواستم غرق در نفس‌هاي خلوت حرم شوم که گفت:«زواري؟»


گفتم:«يه زماني مجاور بودم الان چند ساله  زاير شدم»


نگذاشت غرق در خلوت شوم. شروع کرد برايم به حرف زدن. انگار نه انگار دو غريبه بوديم. با چنان صميميت و مهرباني حرف مي‌زد که تمام مدت احساس کردم مي‌شناسمش. نه فقط خودش را که تمام آدم‌هاي قصه‌اش را.


مسن بود و خيلي خوش‌سخن و خوش کلام. با يک آرامش خاصي برايم حرف مي‌زد. انگار سال‌ّهاست هم را مي‌شناسيم و حالا بعد از مدت‌ها يکديگر را در حرم امام رضا پيدا کرده‌ايم.


برايم از پسرش گفت و عروسش و از همه بيشتر از نوه کوچک دوست‌داشتني‌اش، فاطمه. چنان قشنگ تصوير و قصه آن‌ها را برايم گفت که اگر نقاش خوبي مي‌بودم، مي‌توانستم چهره و قيافه هر سه شان را نقش بزنم.


بيشتر از آن چه از پسر و عروسش بگويد از جگرگوشه‌اش فاطمه خانم مي‌گفت.


طوري ازو حرف مي‌زد که با تمام وجود احساسش مي‌کردم.


از قصه‌اش فهميدم پسرش کار و بار خوبي ندارد و عروسش در خانه کار مي‌کند ولي باز هم کفاف زندگي‌شان نيست. ازين که فاطمه کوچولو‌يش چگونه چادر سر مي‌کند و با چه لحني دلربايي حرف مي‌زند و اين که تمام جان بي‌بي، فاطمه جانش است.


مي‌گفت وقتي از در خانه مي‌رود تو فاطمه کوچولو جلو مي‌دود و بي‌بي را بغل مي‌کند و مي‌پرسد که برايش چه آورده‌است؟


لحن بي‌بي، لحن گرمي بود. چنان محو قصه او و فاطمه کوچولو شده‌بودم که متوجه منظورش نشدم. خيلي قشنگ، قصه مي‌گفت. با تمام وجود احساس مي‌کردم که از عمق جان، راست مي‌گويد و آن چه تعريف مي‌کند، عين واقعيت است. حتي اگر هم ذره‌اي احتمال قصه مي‌دادم، بازهم زيبا بود چرا که با بهترين لحن و زيباترين کلمات و صميمانه‌ترين نگاه‌ها و احساس‌ها، از زبان بي‌بي، بازگو مي‌شد. هرگز باور نکردم که چيزي غير از راستي در آن باشد و گرنه نمي‌توانستم به آن خوبي احساسش کنم و تصورش نمايم.


بي‌بي از هر دري و هر جايي گفت. چون سال‌ها از آن ماجرا مي‌گذرد، دقيق يادم نمي‌آيد چه بود و چه گفت. اما چهره بي‌بي و لحنش و تصوير فاطمه کوچکش، هنوز جلو چشمانم است.


فکر کنم ساعتي تمام برايم از فاطمه جانش گفت و من چنان غرق احساس زيباي اين پيرزن و نوه‌اش بودم که نفهميدم يعني چه!


 از نگاهم و طرز گوش دادنم فهميد که نفهميدم. براي همين در آخر قصه دلدادگي خودش و فاطمه جانش گفت:«دخترم! يه کمکي بکن. فاطمه‌ام منتظر من است. روم نميشه دست خالي برم خونه. تا ميرم تو جلو ميدوه و ميگه بي‌بي برام چي آوردي؟»


انگار کل حرم روي سرم ناگهان فروريخت. قيافه بي‌بي به گداها نمي‌خورد. لباس کهنه‌اي به تن نداشت و تميز و پاکيزه بود. اصلا هم لحن گدايي و التماس نداشت ولي خيلي قشنگ قصه نداري و بي‌کسي اش و قصه عشق بي‌بي و فاطمه جانش را برايم تعريف کرد.


و ... چقدر من حواسم پرت بود!اصلا نفهميدم منظور اين بنده خدا تو تمام اين مدت چيه ! بيچاره وادار شده بود براي من يک ساعت قصه بگويد تا بتواند دل مرا به رحم بياورد و کمکش کنم. البته خودش قصه را تمام نمي‌کرد و ادامه‌اش مي‌داد. انگار واقعا داشت براي يک وامانده در راه قصه مي‌گفت،‌ تا خوابش ببرد. منم چنان محو که از اصل قصه بازماندم.


هرگز بي‌بي را فراموش نمي‌کنم. هرگز چهره فاطمه جانش از يادم نمي‌رود. اين فن بيان زيباي بي‌بي، ناشي از احساس عميق و واقعي‌اش بود و گرنه اين گونه دل را به چنگ خود در‌نمي‌آورد!


هنوز يادم هست که کجاي حرم نشسته‌بودم و او آمد و کنارم نشست. خلوت آن روزم را بي‌بي، خيلي زيبا درهم‌شکست. هيچ زيارتي مثل آن دفعه به دلم ننشست.


گاهي با خودم فکر مي‌کنم آيا هنوز زنده است؟ فاطمه جانش الان چند ساله‌است؟ وضعشان بهتر شد؟ روزهايي که بي‌بي چيزي به دست نمي‌آورد، چطوري به خانه برمي‌گشت؟ هنوز هم همان قصه را براي ديگران مي‌گويد؟ راستي خانه‌شان کجاي شهر بود؟ اصلا خانه‌اي داشتند؟


راستي چقدر شهر پر شده ازين بي‌بي‌ها! فقط نمي‌دانم هنوز هم قصه مي‌گويند و آيا کسي پاي قصه اين‌ها مي‌نشيند!؟


خدا کند پسرش کار خوبي پيدا کرده‌باشد و حال و روزشان خوب باشد! خدا کند فاطمه جان هم بي‌بي را همان‌قدر دوست داشته‌باشد!


خدا کند بي‌بي زنده باشد!


 


 


 


 


منبع این نوشته : منبع
فاطمه ,بي‌بي ,تمام ,جانش ,برايم ,بي‌بي، ,فاطمه جانش ,فاطمه کوچولو ,تمام وجود

شيشه رو تو شکستي

 


بسم الله الرحمن الرحيم


 شيشه رو تو شکستي!


بعضي موقع‌ها بعضي چيزها روي دل آدم خيلي سنگيني مي‌کنه، گاهي فکر مي‌کنم با نوشتن شايد کمي ازين سنگين کم بشه اما اين‌بار اين سنگيني دنبال سبکي نيست، احساس مي‌کنم که يک وظيفه است تا اون چه رو که بر روي قلبم فشار مياره شده حتي به يک صفحه سفيد بگم:


صداش کردم درس جواب بده. اومد پاي تخته. پسرها همه مشغول حل تمرين بودند و هنوز يواش يواش و بي‌خيال سوال قبل رو مي‌نوشتند.


اميرحسين پاي تخته هي اين پا اون پا کرد و برمي‌گشت و به من نگاه مي‌کرد تا کمکي از من بگيره.


گفتم اميرحسين درس نخوندي؟ مگه تمرين‌ها رو تو خونه حل نکردي؟


با اين که جز پسرهاي شيطون و بازيگوشم بود اما موقع توبيخ شدن براي درس نخوندن، خيلي آرام و سر به زير و مظلوم مي‌شد.


با ناراحتي و سر در پيش گفت:«چرا خانم حلش کرديم»


گفتم دفترتو بيار ببينم.


دفترشو آورد.


توي دفترش هم غلط حل کرده‌بود.


گفتم:«چرا متوجه نشدي سوال نکردي؟ اصلا همه تمرين‌ها رو ننوشتي!


و با ناراحتي گفتم بفرستمت بري دفتر؟


تا اين حرفو گفتم رنگ از روي اميرحسين پريد. سريع اشک‌هاش روي صورتش پايين اومد و گفت:«خانم تو رو خدا منو نفرستيد دفتر. آقا منو ميزنه»


گفتم:«نمي‌فرستمت بزننت. ميفرستمت زنگ بزنند مادرت بياد ببينم چرا تو خونه تمرين‌ها رو حل نکردي؟»


اشک‌هاش بند نمي‌اومد.


خودم ناراحت شدم که اين طور داره اشک ميريزه اما بايد يه جايي کمکش مي‌کردم.


مي‌دونستم که مادرش، نامادريشه و دوساله بوده که مادرش رفته، اما چاره‌اي نبود.


اومد کنار ميزم و ملتمسانه گفت:«خانم تو رو خدا منو نفرستيد پايين آقا دوباره منو ميزنه.


گفتم:«اميرحسين آقا تو رو نميزنه من فقط مي‌خوام خانواده‌ات از احوال درست باخبر بشن»


اشک‌هاش هنوز روي صورتش بود با ناراحتي گفت:«چرا خانم! آقا ميزنه.


يه دفه ما کلاس دوم بوديم توي کوچه شيشه يه خونه رو شکسته‌بودن، انداخته‌بودن گردن من. بعد آقا منو صدا کرد تو دفترشو و در و بست. کمربندشو درآورد و منو رو زد.»


پسرها سرگرم حل تمرين بودند و جز علي تپولم که کنار ميزم مي‌نشست کسي چيزي نشنيد. يعني اين قدر که هياهو هم پسرها داشتند صدايي جز صداي خودشونو نمي‌شنيدند.


اميرحسين که اينو گفت، نفسم يک آن ايستاد. قلبم تا ستون فقراتم درد گرفته‌بود.


چطور يه بچه کلاس دوم که نهايتش هشت سالش بوده رو زده؟ اونم با کمربند؟


باورم نمي‌شد که بچه به اون کوچکي کتک خورده‌ باشه اونم براي گناهي که معلوم نبود مرتکب شده يا نه؟


حتي اگه مرتکب هم شده‌بود نبايد اون طوري تنبيه مي‌شد به خصوص اون که مادر هم نداره.


يه دفه که نامادريش هم اومده‌بود مدرسه وقتي گفتم اين اميرحسين جونم گاهي شيطوني مي‌کنه ناگهان و يک‌دفه‌اي نامادريش جلوي من زد تو گوشش.


تنها کاري که تونستم بکنم اين بود که سريع اميرحسين رو عقب کشيدم تا کشيده دوم رو نخوره. صد بار به خودم فحش دادم که چرا شکايتشو به مادرش کردم.


پسرم از خجالت اين که نامادريش جلوي من زده‌بود توي گوشش مثل ابربهار اشک ريخت.


و حالا که اين ماجرا رو تعريف ‌کرد اون ساکت شده‌بود و اشک‌هاي من بي‌امان روي صورتم پايين مي‌اومدند.


سريع پشتم رو از کلاس کردم تا اشک و بغضمو بچه‌ها نببينند.


نفهميدم تا آخر ساعت چطور گذشت. از تصور لحظه تنبيه شدن اميرحسين هشت‌ ساله ام خارج نمي‌شدم. تمام وجودم شده‌بود يک تکه درد و دهانم قفل قفل! انگار خودمو زده‌بودند! انگار من کتک خورده‌بودم. اون هم در اتاقي با درهاي بسته و مردي با قامتي بلند و نگاهي پر از خشم و دلي پر از بي‌رحمي و خشونت!


کتک زدن راحت‌ترين و آسان‌ترين کاري بود که مي‌شد در مقابل بچه‌ها انتخاب کني. نياز به فکر کردن و راه‌ حل يافتن نداشت! و مهم‌تر آن که خرجي نداشت و مي‌تونستي يک دنيا عقده‌ها و خشم‌هاتو بر سر خيلي کوچکتر از خودت خالي کني بدون اين که ذره‌اي محاکمه بشي!


پسرها خيلي کتک مي‌خوردند اما نمي‌دونم چطور به خانواده‌هاشون نمي‌گفتند؟؟!! پسرها هم ياد گرفته‌بودند زنگ تفريح اين يکي اون يکي رو مي‌زد اون يکي، اين يکي رو!


درسته نزديک به ششصد پسر رو در يک حياط نه چندان بزرگ نگه‌داشتن کار سخت و مشکلي بود اما از همه‌اش راحت‌تر، زدنشون بود که هميشه هم نصيب شيطون‌ها و شرها نمي‌شد و يقه بچه‌هاي آرام و ساکت و بي‌سرزبون رو هم مي‌گرفت.


و ......


گذشت و گذشت تا رسيديم به نزديکي‌هاي عيد و سال نو.


خيابون‌ها پر بود از فروشنده‌هايي که بساط کرده‌بودند و فرياد مي‌کشيدند و محصول و کالاي خودشوند عرضه مي‌کردن.


اين بساطي‌هاي دم عيد رو از مغازه‌ها بيشتر دوست دارم وخيلي دوست داشتم از ميان بساطي‌هاي رد شم و ببينم چي دارند.


سرم توي خرت و پرت‌هاشون گرم بود و يکي يکي انداز برانداز مي‌کردم که چي دارند و نه که ...


که تا سرمو بلند کردم نگاهم به اميرحسين خورد.


از خوشحالي ديدن پسرم متوجه وضعيتش نشدم و با خوشحالي و بلند گفتم:«سلام اميرحسين تويي پسرم»


اميرم که جا خورده بود ،صورتش يه هو مثل لبو قرمز شد. انتظار ديدن منو نداشت. سر در زير  گفت:«سلام خانم! بله»


کنار بساطي از انواع آجيل‌ها بود.


گفت ايام عيد به کمک پدرش مياد و آجيل ميفروشه.


اون قدر از ديدنش خوشحال شده‌بودم که نتونستم خودمو از نگاهش و حواسش دور کنم تا اين‌طور خجالت نکشه.


باهاش کمي‌ حرف زدمو و بعد خداحافظي کردمو و رفتم.


چند متري جلو نرفتم که احساس کردم کسي داره صدام ميزنه.


برگشتم ديدم اميرحسينم داره دنبالم مي‌دوه و مياد.


واستادم ببينم چي‌ کار داره.


پلاستيکي رو پدرش برام آجيل کرده بود و داده بود.


گاهي که يادم مياد با خودم ميگم کاشکي خودمو نشون نمي‌دادم. اونها چقد اون روز سود داشتند که نزديک يک کيلو از آجيلشونو مجاني به من دادند. هر کاري کردم پولشو نگرفت و گفت بابام گفته هديه است. عيد خوبي داشته باشين خانم!


 


 اون روز سر کلاس اميرحسينم نگفت که شيشه رو اون شکسته‌بوده يا نه، اما گفت:«آقا گفته تو شيشه رو شکستي»


 


 


 


 


منبع این نوشته : منبع
اميرحسين ,گفتم ,خانم ,شيشه ,کلاس ,پسرها ,نامادريش جلوي ,کنار ميزم ,«چرا خانم ,تمرين بودند

شيشه رو تو شکستي

 


بسم الله الرحمن الرحيم


 شيشه رو تو شکستي!


بعضي موقع‌ها بعضي چيزها روي دل آدم خيلي سنگيني مي‌کنه، گاهي فکر مي‌کنم با نوشتن شايد کمي ازين سنگين کم بشه اما اين‌بار اين سنگيني دنبال سبکي نيست، احساس مي‌کنم که يک وظيفه است تا اون چه رو که بر روي قلبم فشار مياره شده حتي به يک صفحه سفيد بگم:


صداش کردم درس جواب بده. اومد پاي تخته. پسرها همه مشغول حل تمرين بودند و هنوز يواش يواش و بي‌خيال سوال قبل رو مي‌نوشتند.


اميرحسين پاي تخته هي اين پا اون پا کرد و برمي‌گشت و به من نگاه مي‌کرد تا کمکي از من بگيره.


گفتم اميرحسين درس نخوندي؟ مگه تمرين‌ها رو تو خونه حل نکردي؟


با اين که جز پسرهاي شيطون و بازيگوشم بود اما موقع توبيخ شدن براي درس نخوندن، خيلي آرام و سر به زير و مظلوم مي‌شد.


با ناراحتي و سر در پيش گفت:«چرا خانم حلش کرديم»


گفتم دفترتو بيار ببينم.


دفترشو آورد.


توي دفترش هم غلط حل کرده‌بود.


گفتم:«چرا متوجه نشدي سوال نکردي؟ اصلا همه تمرين‌ها رو ننوشتي!


و با ناراحتي گفتم بفرستمت بري دفتر؟


تا اين حرفو گفتم رنگ از روي اميرحسين پريد. سريع اشک‌هاش روي صورتش پايين اومد و گفت:«خانم تو رو خدا منو نفرستيد دفتر. آقا منو ميزنه»


گفتم:«نمي‌فرستمت بزننت. ميفرستمت زنگ بزنند مادرت بياد ببينم چرا تو خونه تمرين‌ها رو حل نکردي؟»


اشک‌هاش بند نمي‌اومد.


خودم ناراحت شدم که اين طور داره اشک ميريزه اما بايد يه جايي کمکش مي‌کردم.


مي‌دونستم که مادرش، نامادريشه و دوساله بوده که مادرش رفته، اما چاره‌اي نبود.


اومد کنار ميزم و ملتمسانه گفت:«خانم تو رو خدا منو نفرستيد پايين آقا دوباره منو ميزنه.


گفتم:«اميرحسين آقا تو رو نميزنه من فقط مي‌خوام خانواده‌ات از احوال درست باخبر بشن»


اشک‌هاش هنوز روي صورتش بود با ناراحتي گفت:«چرا خانم! آقا ميزنه.


يه دفه ما کلاس دوم بوديم توي کوچه شيشه يه خونه رو شکسته‌بودن، انداخته‌بودن گردن من. بعد آقا منو صدا کرد تو دفترشو و در و بست. کمربندشو درآورد و منو رو زد.»


پسرها سرگرم حل تمرين بودند و جز علي تپولم که کنار ميزم مي‌نشست کسي چيزي نشنيد. يعني اين قدر که هياهو هم پسرها داشتند صدايي جز صداي خودشونو نمي‌شنيدند.


اميرحسين که اينو گفت، نفسم يک آن ايستاد. قلبم تا ستون فقراتم درد گرفته‌بود.


چطور يه بچه کلاس دوم که نهايتش هشت سالش بوده رو زده؟ اونم با کمربند؟


باورم نمي‌شد که بچه به اون کوچکي کتک خورده‌ باشه اونم براي گناهي که معلوم نبود مرتکب شده يا نه؟


حتي اگه مرتکب هم شده‌بود نبايد اون طوري تنبيه مي‌شد به خصوص اون که مادر هم نداره.


يه دفه که نامادريش هم اومده‌بود مدرسه وقتي گفتم اين اميرحسين جونم گاهي شيطوني مي‌کنه ناگهان و يک‌دفه‌اي نامادريش جلوي من زد تو گوشش.


تنها کاري که تونستم بکنم اين بود که سريع اميرحسين رو عقب کشيدم تا کشيده دوم رو نخوره. صد بار به خودم فحش دادم که چرا شکايتشو به مادرش کردم.


پسرم از خجالت اين که نامادريش جلوي من زده‌بود توي گوشش مثل ابربهار اشک ريخت.


و حالا که اين ماجرا رو تعريف ‌کرد اون ساکت شده‌بود و اشک‌هاي من بي‌امان روي صورتم پايين مي‌اومدند.


سريع پشتم رو از کلاس کردم تا اشک و بغضمو بچه‌ها نببينند.


نفهميدم تا آخر ساعت چطور گذشت. از تصور لحظه تنبيه شدن اميرحسين هشت‌ ساله ام خارج نمي‌شدم. تمام وجودم شده‌بود يک تکه درد و دهانم قفل قفل! انگار خودمو زده‌بودند! انگار من کتک خورده‌بودم. اون هم در اتاقي با درهاي بسته و مردي با قامتي بلند و نگاهي پر از خشم و دلي پر از بي‌رحمي و خشونت!


کتک زدن راحت‌ترين و آسان‌ترين کاري بود که مي‌شد در مقابل بچه‌ها انتخاب کني. نياز به فکر کردن و راه‌ حل يافتن نداشت! و مهم‌تر آن که خرجي نداشت و مي‌تونستي يک دنيا عقده‌ها و خشم‌هاتو بر سر خيلي کوچکتر از خودت خالي کني بدون اين که ذره‌اي محاکمه بشي!


پسرها خيلي کتک مي‌خوردند اما نمي‌دونم چطور به خانواده‌هاشون نمي‌گفتند؟؟!! پسرها هم ياد گرفته‌بودند زنگ تفريح اين يکي اون يکي رو مي‌زد اون يکي، اين يکي رو!


درسته نزديک به ششصد پسر رو در يک حياط نه چندان بزرگ نگه‌داشتن کار سخت و مشکلي بود اما از همه‌اش راحت‌تر، زدنشون بود که هميشه هم نصيب شيطون‌ها و شرها نمي‌شد و يقه بچه‌هاي آرام و ساکت و بي‌سرزبون رو هم مي‌گرفت.


و ......


گذشت و گذشت تا رسيديم به نزديکي‌هاي عيد و سال نو.


خيابون‌ها پر بود از فروشنده‌هايي که بساط کرده‌بودند و فرياد مي‌کشيدند و محصول و کالاي خودشوند عرضه مي‌کردن.


اين بساطي‌هاي دم عيد رو از مغازه‌ها بيشتر دوست دارم وخيلي دوست داشتم از ميان بساطي‌هاي رد شم و ببينم چي دارند.


سرم توي خرت و پرت‌هاشون گرم بود و يکي يکي انداز برانداز مي‌کردم که چي دارند و نه که ...


که تا سرمو بلند کردم نگاهم به اميرحسين خورد.


از خوشحالي ديدن پسرم متوجه وضعيتش نشدم و با خوشحالي و بلند گفتم:«سلام اميرحسين تويي پسرم»


اميرم که جا خورده بود ،صورتش يه هو مثل لبو قرمز شد. انتظار ديدن منو نداشت. سر در زير  گفت:«سلام خانم! بله»


کنار بساطي از انواع آجيل‌ها بود.


گفت ايام عيد به کمک پدرش مياد و آجيل ميفروشه.


اون قدر از ديدنش خوشحال شده‌بودم که نتونستم خودمو از نگاهش و حواسش دور کنم تا اين‌طور خجالت نکشه.


باهاش کمي‌ حرف زدمو و بعد خداحافظي کردمو و رفتم.


چند متري جلو نرفتم که احساس کردم کسي داره صدام ميزنه.


برگشتم ديدم اميرحسينم داره دنبالم مي‌دوه و مياد.


واستادم ببينم چي‌ کار داره.


پلاستيکي رو پدرش برام آجيل کرده بود و داده بود.


گاهي که يادم مياد با خودم ميگم کاشکي خودمو نشون نمي‌دادم. اونها چقد اون روز سود داشتند که نزديک يک کيلو از آجيلشونو مجاني به من دادند. هر کاري کردم پولشو نگرفت و گفت بابام گفته هديه است. عيد خوبي داشته باشين خانم!


 


 اون روز سر کلاس اميرحسينم نگفت که شيشه رو اون شکسته‌بوده يا نه، اما گفت:«آقا گفته تو شيشه رو شکستي»


 


 


 


 


منبع این نوشته : منبع
اميرحسين ,گفتم ,خانم ,شيشه ,کلاس ,پسرها ,نامادريش جلوي ,کنار ميزم ,«چرا خانم ,تمرين بودند

جشن نامزديه ...

 


بسم الله الرحمن الرحيم


جشن نامزديه.....


زنگ تفريح خورد. مشغول جمع کردن وسايلم از روي ميز شدم. هنوز داشتم کيفم روجمع و جور مي‌کردم که سارينا با آيناز از ته کلاس کنار ميزم اومدند.


سارينا دختر قشنگ و خوش قد و قامت و خوش‌رويي بود. چهره باز و زيبايي داشت. جز دخترهاي قشنگ کلاسم بود و در عين حال ساکت و آرام.


فکر کردم کنار ميزم اومدندتا خداحافظي کنند. سرم روبلند کردم و گفتم:«جانم چيزي شده؟»


آيناز که انگار اومده بود تا از طرف سارينا حرف بزنه گفت:«اجازه خانم چهارشنبه سارينا نمياد»


رو به سارينا کردم و گفتم:«چرا؟ امتحان داريد که»


آيناز بدو دويد وسطو و دوباره گفت«اجازه خانم سارينا اون شب جشن دارن نمي‌تونه بياد»


چهره سارينا خوشحال بود و آروم وساکت.


گفتم مبارکه! جشن چيه؟


آيناز سر در ميز و گوشم کرد و گفت«خانم! جشن نامزديه»


نگاهي به سارينا کردمو و با تعجب و يواش گفتم:«سارينا؟»


آيناز گفت:«نه خانم!


و بعد مکثي کوتاه گفت:«جشن نامزديه مامانشه»


ميفهميدم که چشمام هر کدوم چهارتا شده‌بود اما سعي کردم خودمو زود جمع و جور کنم و سوالي نپرسم.


«خداي من! مگه مي‌شد؟! مامان آدم حالا بخواد دوباره ازدواج کنه عيب نداره. نه شرع و نه قانون جلوش وانستاده اما اين جشنه جلوي يه دختر پونزده ساله که شايد الان مي‌تونست براي اون اتفاق بيفته خيلي عجيب و محال بود!! شايد هم به نظر من خيلي سخت و دردناک!


اونم دختري که به لحاظ قد و قامت و هيکل کوچيک نبود و عقلش هم خوب به همه چي مي‌رسيد.


ماماناي قديم جلوي بچه‌ها کنار باباي بچه‌ها نمي‌نشستند که نکنه ذهنيتي و بي‌ادبي رخ بده و حالا هزار هم مادر جوان، جلوي دخترک عاقل و بزرگش ووو


براي من عجيب بود و هزاران صحنه و جمله در همان يه لحظه کوتاه در ذهنم چرخيد و دور زد و بر تار و پود عقلم هي مشت زد و هي لگد کوبيد!!


اين ماجرا مال شايد ده سال پيش بود و هميشه چهره سارينا جلوي چشمم بود که الان داره در خانه و با حضور مادر تازه عروسش و داماد جوان چه مي‌کنه؟ چه ازون به بعد بر اون گذشته و کجاست؟؟ در کدامين روياس؟ و در کدامين لباسه؟ و با کدامين آرزويي که شايد نتونسته براي مادر تازه عروسش بگه! ؟


بارها به خود مي‌گفتم چقدر الکي نگرانم حتما خيلي هم خوشحاله و مادرش حتما حسابي حواسش بهش هست و نذاشته آب تو دل دخترش تکون بخوره!


هزاران بار هزاران فکر به سرم هجوم مي‌آورد و هر بار با لنگه کفشي از توجيه‌ها سعي مي‌کردم لااقل خودم را کمي ازين فکر نجات بدم که نه بابا چيز مهمي نبوده و امثال ساريناها خوشحالن و براي من عجيب و غريب و بعيده!


و رفتيم و...... رفتيم و........ رفتيم تا ......


تا رسيديم به روزي که دانش‌آموزم پيشم اومد و گفت:«خانم بابامون وقتي زن يا دختري مياره خونه به من ميگه برو رو پشت بوم کشيک بده اگه مادرت داشت ميومد و از سرکوچه ديديش خبر بده و وقتي بعد بارها خيانت دزدکي پدرش، مادرش فهميد و طلاق گرفت، درد سرش شد دو تا چون مادرش هم با دوست پسرش ميومد و دخترک زيبا و جوان قصه ما، آواره کوچه‌ها بود و همدم پسرها! براي خودش نره لاتي شده‌بود که پسرها از دستش امان نداشتند!


کيميا ديگه درس نمي‌خوند و با توجه به اين که زيبا و رعنا هم بود اين بي‌سر پناهي و ولنگ و بازي پدر و مادرش باعث شده‌بود تا بچه‌هاي ديگه مدرسه و کلاس رو نيز به دنبال خودش به اين تاريکي ببره و وقتي اخراج شد ديگه نفهميديم کجا رفت و چه شد؟؟؟


گه گاهي از بچه‌ها مي‌شنيدم که در فلان کوچه و پارک و خيابان با فلان پسر يا مرد ديدندش و ....


و آمديم و آمديم  و آمديم ....


تا امروزي که وقتي مادر دانش‌آموزي رو به مدرسه خواستند، به همراه آقايي وارد شد و وقتي پرسيديم اين آقاي همراه مادرت کيه؟


گفت«دوست پسر مادرمه»


خيلي راحت و خيلي عادي انگار! هيچي رخ نداده وهمه چيز سر جاشه!


شايد هم ما سرجامون نبوديم!!!


اين قصه يکي و دو تا نيست! قصه‌ي ده و تا صد تا هم نيست! قصه غصه دار يک جامعه است که به سرعت داره به ته دره‌اي خوفناک پرت ميشه! درّه‌اي که نه سر به اخلاق داره نه پا در دين! نه رحم داره نه انسانيت! درّه‌اي در عمق تاريکي!


و عده‌اي هم بر لبه پرتگاه اين درّه ايستادند و با لگد همه را به عمق اين فاجعه پرت مي‌کنند!


دوره عوض شده، اما فکر نکنم با اين همه تغيير، تکنولوژي و ماشين‌آلات و دنياهاي مجازي، انسانيت و اخلاق عوض بشو باشه! و قابل تغيير!


چه نسلي باشه، نسلي که مادرانش امثال کيمياها باشند و پدرانش امثال دوستان اون!


چي شد يه هو اين همه تغيير؟ اين همه عقب‌گرد؟ اين همه جهل؟ اين همه بدويت؟


از کجا نازل شد؟؟


اصلا نازل شد يا نازلش کرديم!!!


 


بايد به فرياد جامعه‌مون برسيم! به فرياد جامعه‌اي که از توي سطل زباله‌هاش، نوزاد پيدا مي‌کنند و از مستراح مدارس دخترانه‌اش، جنين! و از جيب پسرهاش، چاقو و مواد مخدّر!


جامعه‌اي که پشت چراغ قرمز، فحش ناموسي مي‌دهند و سر گذرها به راحتي مواد مي‌کشند و دور هم بساط عيشا نوش راه مي‌اندازند!


بايد از خدا کمک بخواهيم!


نان حلال بين مردم پخش کنيم و موسيقي آرام زندگي را دوباره برايشان بنوازيم!


بايد دزدي را کار بدي اعلام کنيم و دست دزدان را ببنديم! از همان بالاها هم ببنديم!


 


بايد دعاي باران بخوانيم!!!!


 شايد دوباره خدا بر ما ببارد!!


 


 


 


 


 


منبع این نوشته : منبع
سارينا ,شايد ,وقتي ,مادر ,مادرش ,جلوي ,تازه عروسش ,مادر تازه ,کنار ميزم

جشن نامزديه ...

 


بسم الله الرحمن الرحيم


جشن نامزديه.....


زنگ تفريح خورد. مشغول جمع کردن وسايلم از روي ميز شدم. هنوز داشتم کيفم روجمع و جور مي‌کردم که سارينا با آيناز از ته کلاس کنار ميزم اومدند.


سارينا دختر قشنگ و خوش قد و قامت و خوش‌رويي بود. چهره باز و زيبايي داشت. جز دخترهاي قشنگ کلاسم بود و در عين حال ساکت و آرام.


فکر کردم کنار ميزم اومدندتا خداحافظي کنند. سرم روبلند کردم و گفتم:«جانم چيزي شده؟»


آيناز که انگار اومده بود تا از طرف سارينا حرف بزنه گفت:«اجازه خانم چهارشنبه سارينا نمياد»


رو به سارينا کردم و گفتم:«چرا؟ امتحان داريد که»


آيناز بدو دويد وسطو و دوباره گفت«اجازه خانم سارينا اون شب جشن دارن نمي‌تونه بياد»


چهره سارينا خوشحال بود و آروم وساکت.


گفتم مبارکه! جشن چيه؟


آيناز سر در ميز و گوشم کرد و گفت«خانم! جشن نامزديه»


نگاهي به سارينا کردمو و با تعجب و يواش گفتم:«سارينا؟»


آيناز گفت:«نه خانم!


و بعد مکثي کوتاه گفت:«جشن نامزديه مامانشه»


ميفهميدم که چشمام هر کدوم چهارتا شده‌بود اما سعي کردم خودمو زود جمع و جور کنم و سوالي نپرسم.


«خداي من! مگه مي‌شد؟! مامان آدم حالا بخواد دوباره ازدواج کنه عيب نداره. نه شرع و نه قانون جلوش وانستاده اما اين جشنه جلوي يه دختر پونزده ساله که شايد الان مي‌تونست براي اون اتفاق بيفته خيلي عجيب و محال بود!! شايد هم به نظر من خيلي سخت و دردناک!


اونم دختري که به لحاظ قد و قامت و هيکل کوچيک نبود و عقلش هم خوب به همه چي مي‌رسيد.


ماماناي قديم جلوي بچه‌ها کنار باباي بچه‌ها نمي‌نشستند که نکنه ذهنيتي و بي‌ادبي رخ بده و حالا هزار هم مادر جوان، جلوي دخترک عاقل و بزرگش ووو


براي من عجيب بود و هزاران صحنه و جمله در همان يه لحظه کوتاه در ذهنم چرخيد و دور زد و بر تار و پود عقلم هي مشت زد و هي لگد کوبيد!!


اين ماجرا مال شايد ده سال پيش بود و هميشه چهره سارينا جلوي چشمم بود که الان داره در خانه و با حضور مادر تازه عروسش و داماد جوان چه مي‌کنه؟ چه ازون به بعد بر اون گذشته و کجاست؟؟ در کدامين روياس؟ و در کدامين لباسه؟ و با کدامين آرزويي که شايد نتونسته براي مادر تازه عروسش بگه! ؟


بارها به خود مي‌گفتم چقدر الکي نگرانم حتما خيلي هم خوشحاله و مادرش حتما حسابي حواسش بهش هست و نذاشته آب تو دل دخترش تکون بخوره!


هزاران بار هزاران فکر به سرم هجوم مي‌آورد و هر بار با لنگه کفشي از توجيه‌ها سعي مي‌کردم لااقل خودم را کمي ازين فکر نجات بدم که نه بابا چيز مهمي نبوده و امثال ساريناها خوشحالن و براي من عجيب و غريب و بعيده!


و رفتيم و...... رفتيم و........ رفتيم تا ......


تا رسيديم به روزي که دانش‌آموزم پيشم اومد و گفت:«خانم بابامون وقتي زن يا دختري مياره خونه به من ميگه برو رو پشت بوم کشيک بده اگه مادرت داشت ميومد و از سرکوچه ديديش خبر بده و وقتي بعد بارها خيانت دزدکي پدرش، مادرش فهميد و طلاق گرفت، درد سرش شد دو تا چون مادرش هم با دوست پسرش ميومد و دخترک زيبا و جوان قصه ما، آواره کوچه‌ها بود و همدم پسرها! براي خودش نره لاتي شده‌بود که پسرها از دستش امان نداشتند!


کيميا ديگه درس نمي‌خوند و با توجه به اين که زيبا و رعنا هم بود اين بي‌سر پناهي و ولنگ و بازي پدر و مادرش باعث شده‌بود تا بچه‌هاي ديگه مدرسه و کلاس رو نيز به دنبال خودش به اين تاريکي ببره و وقتي اخراج شد ديگه نفهميديم کجا رفت و چه شد؟؟؟


گه گاهي از بچه‌ها مي‌شنيدم که در فلان کوچه و پارک و خيابان با فلان پسر يا مرد ديدندش و ....


و آمديم و آمديم  و آمديم ....


تا امروزي که وقتي مادر دانش‌آموزي رو به مدرسه خواستند، به همراه آقايي وارد شد و وقتي پرسيديم اين آقاي همراه مادرت کيه؟


گفت«دوست پسر مادرمه»


خيلي راحت و خيلي عادي انگار! هيچي رخ نداده وهمه چيز سر جاشه!


شايد هم ما سرجامون نبوديم!!!


اين قصه يکي و دو تا نيست! قصه‌ي ده و تا صد تا هم نيست! قصه غصه دار يک جامعه است که به سرعت داره به ته دره‌اي خوفناک پرت ميشه! درّه‌اي که نه سر به اخلاق داره نه پا در دين! نه رحم داره نه انسانيت! درّه‌اي در عمق تاريکي!


و عده‌اي هم بر لبه پرتگاه اين درّه ايستادند و با لگد همه را به عمق اين فاجعه پرت مي‌کنند!


دوره عوض شده، اما فکر نکنم با اين همه تغيير، تکنولوژي و ماشين‌آلات و دنياهاي مجازي، انسانيت و اخلاق عوض بشو باشه! و قابل تغيير!


چه نسلي باشه، نسلي که مادرانش امثال کيمياها باشند و پدرانش امثال دوستان اون!


چي شد يه هو اين همه تغيير؟ اين همه عقب‌گرد؟ اين همه جهل؟ اين همه بدويت؟


از کجا نازل شد؟؟


اصلا نازل شد يا نازلش کرديم!!!


 


بايد به فرياد جامعه‌مون برسيم! به فرياد جامعه‌اي که از توي سطل زباله‌هاش، نوزاد پيدا مي‌کنند و از مستراح مدارس دخترانه‌اش، جنين! و از جيب پسرهاش، چاقو و مواد مخدّر!


جامعه‌اي که پشت چراغ قرمز، فحش ناموسي مي‌دهند و سر گذرها به راحتي مواد مي‌کشند و دور هم بساط عيشا نوش راه مي‌اندازند!


بايد از خدا کمک بخواهيم!


نان حلال بين مردم پخش کنيم و موسيقي آرام زندگي را دوباره برايشان بنوازيم!


بايد دزدي را کار بدي اعلام کنيم و دست دزدان را ببنديم! از همان بالاها هم ببنديم!


 


بايد دعاي باران بخوانيم!!!!


 شايد دوباره خدا بر ما ببارد!!


 


 


 


 


 


منبع این نوشته : منبع
سارينا ,شايد ,وقتي ,مادر ,مادرش ,جلوي ,تازه عروسش ,مادر تازه ,کنار ميزم

پول ماهيانه

 


بسم الله الرحمن الرحيم


پول ماهيانه


ميز دوم مي‌نشست. سمت راهرو.


کلاس از هر دو طرف پنجره داشت هم از راهرو هم از سمت حياط. براي همين با اين که خيلي قديمي ساز بود اما دلباز و خنک بود. فقط روزهاي آفتابي، حسابي گرم مي‌شد.


اميرم سمت راهرو بود و از دسترس آفتاب به دور. بچه ساکت و آرام و بي سر و صدايي بود. خيلي تميز و مرتب و قشنگ مي‌نوشت ولي به لحاظ درک و استدلال، ضعيف بود. من هم اذيتش نمي‌کردم چون تقصير خودش نبود. کم کاري نمي‌کرد، نمي‌فهميد. متوجه نمي‌شد.


مي‌فهميدم که متوجه بعضي مسايل رياضي نمي‌شود و درکش برايش سخت است. مشخص بود کسي هم در خانه نيست که بتواند به او کمک کند.


مادرش که در جلسات حاضر مي‌شد متوجه شدم، سواد ندارد و برادر کلاس پنجمش ضعيف‌تر از آني بود که بتواند کمک اميرم بکند.


جداي ازين بسيار برادر شيطون و شروري داشت. تمام زنگ تفريح‌ها مشغول اذيت و آزار بچه‌هاي ديگر بود و هر وقت مي‌ديدمش، زير مشت و لگد ناظم‌ها!


مي‌فهميدم که کلاس براي امير فضاي بسيار خوبي است هر چند که به لحاظ علمي چيز چنداني از آن ياد نمي‌گرفت اما لااقل براي ساعاتي آسوده و راحت بود.


همين که به اين تميزي و زيبايي تکليف‌هايش را هميشه مي‌نوشت، براي من کافي بود و سعي مي‌کردم خيلي مواخذه نخواندن و يادگرفتنش نکنم.


طبق روال مدارس ابتدايي، بايد هر ماه، ماهيانه‌اي را پرداخت مي‌کردند که صرف خريد جوايز و پلي‌کپي‌هايشان و امرار و معاش کلاس مي‌شد و من خودم اين ماهيانه را مي‌گرفتم تا الکي خرج شرشره و کاغذ ديواري و جوايز به درد نخور نشود و مي‌گشتم تا ببينم کجاي تهران مناسبت‌تر و ارزان‌تر چيزي مناسب سن پسرهايم هست تا برايشان خريداري کنم.


ماهانه ما پنج تومن بود که معمولا پسرها يادشان مي‌رفت به خانواده‌ّهايشان بگويند ولي وقتي ديدند بيشتر از پول ماهيانه‌شان برايشان خريد مي‌کنم، اول ماه نشده با پنج تومن‌هايشان سر ميزم بودند.


تا حد ممکن سعي مي‌کردم ازين پنج تومن‌ها به بهترين نحو استفاده کنم و چيز خوبي با قيمت خوبي برايشان بخرم.


اميرمم جز بچه‌هايي بود که هنوز اول ماه نشده، پنج تومن به دست مي‌آمد سر ميزم تا برايش علامتش را بزنم.


پنج تومن امير با پنج تومن بچه‌هاي ديگر خيلي فرق داشت.


همه پسرهاي يک پنج تومني مي‌آوردند يا نهايش دو تا دو تومني و يک هزار تومني آن هم تقريبا نو و سالم.


اما پنج تومن امير بسيار کهنه و خيلي خرد مي‌بود. صد تومني داشت. دويست تومني داشت و پانصدي مچاله و پول‌هايي که از جگر زليخا پاره‌تر بودند.


تعجب مي‌کردم که اين پول‌ها از کجاست؟ حتي اگر پدر امير کارگر هم بود اين گونه به او پول نمي‌دادند!!


يکي دو تا از پسرهام بودند که همان ماه اول از دادن پول ماهانه ابا مي‌کردند و مي‌گفتند خانم از ما هر سال پول مي‌گيرند و هيچي به ما نمي‌دهند اما وقتي ديدند که پول‌هاي امسالشان جايزه براي همه‌شان است از آذر به بعد با خوشحالي ماهيانه را مي‌آورند و ستاره‌هاي درس و اخلاقشان را جمع مي‌کردند تا جايزه پنهانشان را بگيرند.


اما امير از همان اول اصلا غري نزد و حرفي نگفت و هر ماه پولش را مي‌آورد.


فقط عجيب نوع پول‌هايش بود!


آن روز اميرم غايب بود و نيامده‌بود. سر کلاس بدون اين که حاضر غايب کنم متوجه غيبت امير شدم.


همين‌طور که بچه‌ها را نگاه مي‌کردم گفتم:«امير کجاس بچه‌ّها؟»


پسرهاي سومم خيلي در بند بعضي حرف‌ها و کارها نبودند. يعني هنوز خيلي کوچک بودند و نمي‌دانستند بعضي چيزها را نبايد گفت و نبايد شنيد و مهم‌تر ازين‌ها آن که در بندش نبودند و برايشان مهم نبود.


آرمينم خيلي ساده و کودکانه گفت:«خانم ديروز ما ديديمش. مثل هميشه بعد مدرسه کنار خيابون بساط کرده‌بود و چيزميزاشو مي‌فروخت.»


بعدها توي مترو يک دو دفعه‌اي برادر بزرگترش را ديدم که يک بسته آدامس به دست داشت و از مردم مي‌خواست ازش بخرند.


تا اين حرف را آرمينم گفت متوجه تمام آن پول‌ها شدم.


بچه‌ام خودش آن پول‌ها را کار کرده‌بود و مي‌آورد و براي همين هم اين‌قدر پول‌ها خرد و پاره و کثيف بودند. چقدر سختي کشيده‌بود تا بتواند پولي جمع کند! چقدر در گرما و سرما کنار خيابان بوده تا بتواند اندک چيزي که دارد بفروشد و پولي دربياورد!!
کاش زودتر مي‌فهميدم!!!


چقدر  دير متوجه اين قضيه شدم!!


پسر کلاس سومم کار مي‌کرد تا بتواند به خانواده‌اش کمک کند و تمام تکليف‌هاي تميزش را کنار بساط کوچک و مختصرش نوشته‌بود. آن هم به آن تميزي!


اميرم تنها بچه‌ مدرسه نبود که کار مي‌کرد. گاهي که ناچار مي‌شدم يک تکه از مسيرم را پياده تا چهارراه بيايم پسرهاي کلاس‌هاي ديگر را هم مي‌ديدم که مستقيم بعد مدرسه کنار گاري ميوه پدر يا مادرشان مي‌ايستادند تا کمک حال خانواده باشند و......


 صداي اميرم را براي درس جواب دادن هم به زور سر کلاس  مي‌شنيدم! نه اين که صدا نداشت!


انگار به او گفته‌بودند نبايد از يک حدي بلندتر حرف بزند و انگار مي‌ترسيد که صدايش را کسي بشنود! خجالتي نبود. يک هراس خاصي را در نگاه و صدايش مي‌ديدم! هراسي عجيب از چيزهاي بزرگي که در حد کوچکي آن‌ها نبود!


صداي همه اين بچه‌ها سال‌هاي سال است که به زور شنيده‌مي‌شود و يا ... اصلا شنيده نمي‌شود! و يا گوشي براي شنيدنشان نيست!


بچه‌هاي کار فقط بچه‌هاي کار نيستند، مشکلاتشان خيلي بزرگتر ازين حرف‌هاست و بسيار دردناک‌تر ازين اما...


 


اما...... من و او فقط آه خواهيم کشيد و آن و آن‌ها ....... هرگز نمي‌بينندشان چه برسد تا بشنوندشان!!!


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


منبع این نوشته : منبع
کلاس ,متوجه ,امير ,تومني ,بودند ,تومن ,تومني داشت ,مدرسه کنار ,تومن امير ,وقتي ديدند ,بچه‌هاي ديگر

پول ماهيانه

 


بسم الله الرحمن الرحيم


پول ماهيانه


ميز دوم مي‌نشست. سمت راهرو.


کلاس از هر دو طرف پنجره داشت هم از راهرو هم از سمت حياط. براي همين با اين که خيلي قديمي ساز بود اما دلباز و خنک بود. فقط روزهاي آفتابي، حسابي گرم مي‌شد.


اميرم سمت راهرو بود و از دسترس آفتاب به دور. بچه ساکت و آرام و بي سر و صدايي بود. خيلي تميز و مرتب و قشنگ مي‌نوشت ولي به لحاظ درک و استدلال، ضعيف بود. من هم اذيتش نمي‌کردم چون تقصير خودش نبود. کم کاري نمي‌کرد، نمي‌فهميد. متوجه نمي‌شد.


مي‌فهميدم که متوجه بعضي مسايل رياضي نمي‌شود و درکش برايش سخت است. مشخص بود کسي هم در خانه نيست که بتواند به او کمک کند.


مادرش که در جلسات حاضر مي‌شد متوجه شدم، سواد ندارد و برادر کلاس پنجمش ضعيف‌تر از آني بود که بتواند کمک اميرم بکند.


جداي ازين بسيار برادر شيطون و شروري داشت. تمام زنگ تفريح‌ها مشغول اذيت و آزار بچه‌هاي ديگر بود و هر وقت مي‌ديدمش، زير مشت و لگد ناظم‌ها!


مي‌فهميدم که کلاس براي امير فضاي بسيار خوبي است هر چند که به لحاظ علمي چيز چنداني از آن ياد نمي‌گرفت اما لااقل براي ساعاتي آسوده و راحت بود.


همين که به اين تميزي و زيبايي تکليف‌هايش را هميشه مي‌نوشت، براي من کافي بود و سعي مي‌کردم خيلي مواخذه نخواندن و يادگرفتنش نکنم.


طبق روال مدارس ابتدايي، بايد هر ماه، ماهيانه‌اي را پرداخت مي‌کردند که صرف خريد جوايز و پلي‌کپي‌هايشان و امرار و معاش کلاس مي‌شد و من خودم اين ماهيانه را مي‌گرفتم تا الکي خرج شرشره و کاغذ ديواري و جوايز به درد نخور نشود و مي‌گشتم تا ببينم کجاي تهران مناسبت‌تر و ارزان‌تر چيزي مناسب سن پسرهايم هست تا برايشان خريداري کنم.


ماهانه ما پنج تومن بود که معمولا پسرها يادشان مي‌رفت به خانواده‌ّهايشان بگويند ولي وقتي ديدند بيشتر از پول ماهيانه‌شان برايشان خريد مي‌کنم، اول ماه نشده با پنج تومن‌هايشان سر ميزم بودند.


تا حد ممکن سعي مي‌کردم ازين پنج تومن‌ها به بهترين نحو استفاده کنم و چيز خوبي با قيمت خوبي برايشان بخرم.


اميرمم جز بچه‌هايي بود که هنوز اول ماه نشده، پنج تومن به دست مي‌آمد سر ميزم تا برايش علامتش را بزنم.


پنج تومن امير با پنج تومن بچه‌هاي ديگر خيلي فرق داشت.


همه پسرهاي يک پنج تومني مي‌آوردند يا نهايش دو تا دو تومني و يک هزار تومني آن هم تقريبا نو و سالم.


اما پنج تومن امير بسيار کهنه و خيلي خرد مي‌بود. صد تومني داشت. دويست تومني داشت و پانصدي مچاله و پول‌هايي که از جگر زليخا پاره‌تر بودند.


تعجب مي‌کردم که اين پول‌ها از کجاست؟ حتي اگر پدر امير کارگر هم بود اين گونه به او پول نمي‌دادند!!


يکي دو تا از پسرهام بودند که همان ماه اول از دادن پول ماهانه ابا مي‌کردند و مي‌گفتند خانم از ما هر سال پول مي‌گيرند و هيچي به ما نمي‌دهند اما وقتي ديدند که پول‌هاي امسالشان جايزه براي همه‌شان است از آذر به بعد با خوشحالي ماهيانه را مي‌آورند و ستاره‌هاي درس و اخلاقشان را جمع مي‌کردند تا جايزه پنهانشان را بگيرند.


اما امير از همان اول اصلا غري نزد و حرفي نگفت و هر ماه پولش را مي‌آورد.


فقط عجيب نوع پول‌هايش بود!


آن روز اميرم غايب بود و نيامده‌بود. سر کلاس بدون اين که حاضر غايب کنم متوجه غيبت امير شدم.


همين‌طور که بچه‌ها را نگاه مي‌کردم گفتم:«امير کجاس بچه‌ّها؟»


پسرهاي سومم خيلي در بند بعضي حرف‌ها و کارها نبودند. يعني هنوز خيلي کوچک بودند و نمي‌دانستند بعضي چيزها را نبايد گفت و نبايد شنيد و مهم‌تر ازين‌ها آن که در بندش نبودند و برايشان مهم نبود.


آرمينم خيلي ساده و کودکانه گفت:«خانم ديروز ما ديديمش. مثل هميشه بعد مدرسه کنار خيابون بساط کرده‌بود و چيزميزاشو مي‌فروخت.»


بعدها توي مترو يک دو دفعه‌اي برادر بزرگترش را ديدم که يک بسته آدامس به دست داشت و از مردم مي‌خواست ازش بخرند.


تا اين حرف را آرمينم گفت متوجه تمام آن پول‌ها شدم.


بچه‌ام خودش آن پول‌ها را کار کرده‌بود و مي‌آورد و براي همين هم اين‌قدر پول‌ها خرد و پاره و کثيف بودند. چقدر سختي کشيده‌بود تا بتواند پولي جمع کند! چقدر در گرما و سرما کنار خيابان بوده تا بتواند اندک چيزي که دارد بفروشد و پولي دربياورد!!
کاش زودتر مي‌فهميدم!!!


چقدر  دير متوجه اين قضيه شدم!!


پسر کلاس سومم کار مي‌کرد تا بتواند به خانواده‌اش کمک کند و تمام تکليف‌هاي تميزش را کنار بساط کوچک و مختصرش نوشته‌بود. آن هم به آن تميزي!


اميرم تنها بچه‌ مدرسه نبود که کار مي‌کرد. گاهي که ناچار مي‌شدم يک تکه از مسيرم را پياده تا چهارراه بيايم پسرهاي کلاس‌هاي ديگر را هم مي‌ديدم که مستقيم بعد مدرسه کنار گاري ميوه پدر يا مادرشان مي‌ايستادند تا کمک حال خانواده باشند و......


 صداي اميرم را براي درس جواب دادن هم به زور سر کلاس  مي‌شنيدم! نه اين که صدا نداشت!


انگار به او گفته‌بودند نبايد از يک حدي بلندتر حرف بزند و انگار مي‌ترسيد که صدايش را کسي بشنود! خجالتي نبود. يک هراس خاصي را در نگاه و صدايش مي‌ديدم! هراسي عجيب از چيزهاي بزرگي که در حد کوچکي آن‌ها نبود!


صداي همه اين بچه‌ها سال‌هاي سال است که به زور شنيده‌مي‌شود و يا ... اصلا شنيده نمي‌شود! و يا گوشي براي شنيدنشان نيست!


بچه‌هاي کار فقط بچه‌هاي کار نيستند، مشکلاتشان خيلي بزرگتر ازين حرف‌هاست و بسيار دردناک‌تر ازين اما...


 


اما...... من و او فقط آه خواهيم کشيد و آن و آن‌ها ....... هرگز نمي‌بينندشان چه برسد تا بشنوندشان!!!


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


منبع این نوشته : منبع
کلاس ,متوجه ,امير ,تومني ,بودند ,تومن ,تومني داشت ,مدرسه کنار ,تومن امير ,وقتي ديدند ,بچه‌هاي ديگر

دكتر راننده

بسم الله الرحمن الرحيم


«دکتر راننده»


مدتي منتظر تبسي شديم.


تهران اسنپ و مشهد تبسي.


پرايد سفيدي بود. راننده از بالاي عينک نگاهمان کرد و جواب سلاممان را داد.از بالاي عينک مژه‌هاي بلندش مشخص بود. موهاي صاف و کوتاهي داشت که روي پيشاني‌اش ريخته بود. هم ريش و هم سبيل داشت. قدش از روي صندلي معلوم نبود اما قکر نکنم قدبلند بود. پيراهن سفيد و بدون اتويي بر تن داشت. فکر کنم نزديک چهل و هفت يا هشت يا نه سالش بود. مرد جاافتاده‌اي به نظر مي‌رسيد.


با نجمه جان سخت مشغول صحبت بوديم و سر در کلام هم.


نجمه جان با آب و تاب ماجرايي را برايم تعريف مي‌کرد و من با گوش جان، گوش مي‌دادم.


راننده يکريز مشغول صحبت با موبايلش بود که با کلامي از او  ديگر نمي‌شنيدم نجمه جان چه مي‌گويد. تمام گوشم به راننده شد. چشمانم به دهان نجمه‌جان بود و گوش‌هايم به مکالمه راننده.


فقط مي‌ديدم دهان نجمه جان تکان مي‌خورد ولي نمي‌شنيدم چه مي‌گويد!


راننده داشت تلفني و با لهجه غليظ مشهدي به کسي مي‌گفت:«ببين خانم من نمي‌تونم که يک‌روزه براي شما معجزه بکنم. بيايد مطبم از منشي‌ام وقت بگيريد تا بگم چي کار کنيد. الانم يه سير رو رنده کنيد و روي جوش صورتتون بذاريد....


و مثلا در ادامه گفت:«باشه .... باشه شما تشريف بياريد ببينم


به شانه‌ي نجمه جان زدم و با چشم به او اشاره کردم تا با ادامه صحبتش به راننده گوش بدهد.


هنوز تلفن قبلي را تمام نکرده‌بود دوباره موبايلش را برداشت و گفت:«سلام خوبين. من که به شما گفتم نامه مهدشو ببريد بهتون سي تومن وام مي‌دن ماهي سيصد و هشتاد تومن


بله .... بله...... من سفارشتونو کردم اگه صبح ميومديد من يه وام هشتاد تومني دستم بود با ماهي پونصد تومن مي‌دادم به شما.


نه خانم! من براي خيلي‌ها کار درست کردم. هر کي هر جا بيکار بوده و پيش من اومده، سر کارش کردم شما همون نامه رو ببر


و هنوز خداحافظي اين تلفن را نداده‌بود دوباره گوشي را برداشت و اين‌بار گفت:« جانم! شما با منشيم هماهنگ کن همين که گفتم: پياز رو پوست بکن و با کمي سرکه و ليمو صورتتو بخور بده. خوب خوب ميشين فقط عجله نکن


نه خانم عزيز بايد هر شب اين کار رو بکنيد تا پوستتون براق و سفيد بشه تمام جوش‌هاتونم خوب مي‌شه


فقط اگه بتونيد يه بار ديگه بيايد مطب بهتره. منشيم راهنمايي‌تون مي‌کنه


به نجمه‌جان گفتم:«اين راننده مثل اين که دکتره. فقط چرا پشت پرايده و مسافرکشي مي‌کنه!!!»


منتظر بود تا ما از دکتري‌اش و کار و بار و وام و هنرهايش بپرسيم.


يکريز با افراد خيالي‌اش صحبت مي‌کرد و در تمام آن‌ها  بر دکتر بودن و منشي داشتن و ثروتمند بودنش تاکيد بسياري داشت!


مدام تکرار مي‌کرد که بيايد مطبم و با منشي‌ام هماهنگ کنيد.


در مکالمه خيالي ديگري به خانمي سفارش مي‌کرد تا بيايد و يکي از دو سه ماشين او را بخرد و با آن کار کند. مي‌گفت:«ببين خانم منشي من پونزده ساله با منه براش يه پرايد خريدم بعد مطب ميره و کار مي‌کنه روزي کمش هفتاد تومن درمياره. يه زنه ولي مثل يه مرد کار مي‌کنه من چند تا ماشين دارم شما بيا پرايدمو به نامت بزنم بيکار نموني


و در جواب تلفن خيالي‌اش مي‌گفت:«نه عزيزم اين حرفا چيه من در خدمتتونم»


بنده خدا هر چه به اين در و آن در زد که از ما دو تا کلامي در تعجب و شگفتي بشنود، نشنيد.از شانسمان ترافيک هم بود و مدت زيادي در ماشين او بوديم.


ما دو تا فقط ترسيده‌بوديم.


فهميده‌بوديم که دروغ مي‌گويد و ترسيده‌بوديم که با او هستيم.


تلفن آخرش بيشتر ما را ترساند


خانمي پشت خط به او التماس مي‌کرد که مثلا او پيشش برود و او مي‌گفت:«عزيزم! من که نمي‌تونم هر وقت تو مي‌گي بيام.


و مثلا کمي صدايش را پايين آورد تا حدي که مطمين شود ما هم مي‌شنويم وپرسيد:«چي پوشيدي؟ .....


راستشو بگو؟؟؟؟ .... تاب تنت..... و پشت مثلا خط، ديگرخيالي‌اش چيزي مي‌گفت و او در ادامه گفت:«لخت نخوابي‌ها!!! مي‌دوني که من....


به نجمه جان زدمو گفتم من مي‌ترسم بيا زودتر پياده شويم.


راننده هم‌چنان در مکالمه خيالي‌ بود. گاهي مثلا با زن واقعي‌اش دعوا مي‌کرد و يکسره او را سرزنش مي‌کرد و از اين که زنش او را سيم جين مي‌کند ناراحت مي‌شد و با لحن بد با او حرف مي‌زد و تلفنش را قطع مي‌کرد و دوباره به سر خانم عشق خيالي‌اش مي‌آمد و با او قرار و مدار مي‌گذاشت.


 مکالمه‌هاي خيالي راننده تمامي نداشت. آن يکي را هنوز قطع ناکرده، ديگري را به گوش مي‌گرفت به قول سعدي: «چندان ازين ماخوليا فروگفت که بيش طاقت گفتنش نماند»


ما که ترسيده‌بوديم و جوري وانمود مي‌کرديم که انگارحواسمان اصلا به او نبوده خيلي قبل ازمقصد خواستيم تا پياده شويم و او در حالي که هنوز در مکالمه بود و فکر نمي‌کرد پياده شويم، با تعجب نگاهي به ما کرد و به هم تلفني خيالي‌اش گفت:« قطع کن قطع کن زنگ مي‌زنم»


و تا خواستيم پياده شويم گفت:«ببخشيد من خيلي حرف زدم فقط يادتون نره بهم امتياز بديد»


 ما دو تا که انگار از چنگال يک آدم رباي حرفه‌اي فرار کرده‌باشيم، سريع خود را به پياده‌رو رسانديم و دوان دوان به خانه رفتيم


وقتي فکر مي‌کنم مي‌بينم چقدر گناه داشت!!!


آدم بايد چقدر بدبخت و بيچاره و بيمار باشد که بتواند اين همه وقت در مکالمه‌هايي خيالي خود را راضي کند.


توانسته‌بود با اين کلک چند نفر را جلب توجه کند و به حرف و راه بکشاند، خدا مي‌دانست! آدم‌هاي مثل او کم نيستند!


آدم‌هاي ساده و بي‌فکر هم کم نيستند که به راحتي گول امثال او را مي‌خورند...


فقط آن شب نمي‌دانست که چه ترسوهايي را سوار کرده!!!


البته فقط قصه ترس نبود. براي ما رفتار بيمارگونه اين راننده باعث تعجب و ترس بود!!


خدا خودش به خير کند


اين فراخوان جامعه ماست چه بخواهيم چه نخواهيم!!


منبع این نوشته : منبع
راننده ,مي‌کرد ,نجمه ,خانم ,مي‌گفت ,مثلا ,پياده شويم ,بيايد مطبم ,«ببين خانم ,مي‌گفت «ببين ,مشغول صحبت

دكتر راننده

بسم الله الرحمن الرحيم


«دکتر راننده»


مدتي منتظر تبسي شديم.


تهران اسنپ و مشهد تبسي.


پرايد سفيدي بود. راننده از بالاي عينک نگاهمان کرد و جواب سلاممان را داد.از بالاي عينک مژه‌هاي بلندش مشخص بود. موهاي صاف و کوتاهي داشت که روي پيشاني‌اش ريخته بود. هم ريش و هم سبيل داشت. قدش از روي صندلي معلوم نبود اما قکر نکنم قدبلند بود. پيراهن سفيد و بدون اتويي بر تن داشت. فکر کنم نزديک چهل و هفت يا هشت يا نه سالش بود. مرد جاافتاده‌اي به نظر مي‌رسيد.


با نجمه جان سخت مشغول صحبت بوديم و سر در کلام هم.


نجمه جان با آب و تاب ماجرايي را برايم تعريف مي‌کرد و من با گوش جان، گوش مي‌دادم.


راننده يکريز مشغول صحبت با موبايلش بود که با کلامي از او  ديگر نمي‌شنيدم نجمه جان چه مي‌گويد. تمام گوشم به راننده شد. چشمانم به دهان نجمه‌جان بود و گوش‌هايم به مکالمه راننده.


فقط مي‌ديدم دهان نجمه جان تکان مي‌خورد ولي نمي‌شنيدم چه مي‌گويد!


راننده داشت تلفني و با لهجه غليظ مشهدي به کسي مي‌گفت:«ببين خانم من نمي‌تونم که يک‌روزه براي شما معجزه بکنم. بيايد مطبم از منشي‌ام وقت بگيريد تا بگم چي کار کنيد. الانم يه سير رو رنده کنيد و روي جوش صورتتون بذاريد....


و مثلا در ادامه گفت:«باشه .... باشه شما تشريف بياريد ببينم


به شانه‌ي نجمه جان زدم و با چشم به او اشاره کردم تا با ادامه صحبتش به راننده گوش بدهد.


هنوز تلفن قبلي را تمام نکرده‌بود دوباره موبايلش را برداشت و گفت:«سلام خوبين. من که به شما گفتم نامه مهدشو ببريد بهتون سي تومن وام مي‌دن ماهي سيصد و هشتاد تومن


بله .... بله...... من سفارشتونو کردم اگه صبح ميومديد من يه وام هشتاد تومني دستم بود با ماهي پونصد تومن مي‌دادم به شما.


نه خانم! من براي خيلي‌ها کار درست کردم. هر کي هر جا بيکار بوده و پيش من اومده، سر کارش کردم شما همون نامه رو ببر


و هنوز خداحافظي اين تلفن را نداده‌بود دوباره گوشي را برداشت و اين‌بار گفت:« جانم! شما با منشيم هماهنگ کن همين که گفتم: پياز رو پوست بکن و با کمي سرکه و ليمو صورتتو بخور بده. خوب خوب ميشين فقط عجله نکن


نه خانم عزيز بايد هر شب اين کار رو بکنيد تا پوستتون براق و سفيد بشه تمام جوش‌هاتونم خوب مي‌شه


فقط اگه بتونيد يه بار ديگه بيايد مطب بهتره. منشيم راهنمايي‌تون مي‌کنه


به نجمه‌جان گفتم:«اين راننده مثل اين که دکتره. فقط چرا پشت پرايده و مسافرکشي مي‌کنه!!!»


منتظر بود تا ما از دکتري‌اش و کار و بار و وام و هنرهايش بپرسيم.


يکريز با افراد خيالي‌اش صحبت مي‌کرد و در تمام آن‌ها  بر دکتر بودن و منشي داشتن و ثروتمند بودنش تاکيد بسياري داشت!


مدام تکرار مي‌کرد که بيايد مطبم و با منشي‌ام هماهنگ کنيد.


در مکالمه خيالي ديگري به خانمي سفارش مي‌کرد تا بيايد و يکي از دو سه ماشين او را بخرد و با آن کار کند. مي‌گفت:«ببين خانم منشي من پونزده ساله با منه براش يه پرايد خريدم بعد مطب ميره و کار مي‌کنه روزي کمش هفتاد تومن درمياره. يه زنه ولي مثل يه مرد کار مي‌کنه من چند تا ماشين دارم شما بيا پرايدمو به نامت بزنم بيکار نموني


و در جواب تلفن خيالي‌اش مي‌گفت:«نه عزيزم اين حرفا چيه من در خدمتتونم»


بنده خدا هر چه به اين در و آن در زد که از ما دو تا کلامي در تعجب و شگفتي بشنود، نشنيد.از شانسمان ترافيک هم بود و مدت زيادي در ماشين او بوديم.


ما دو تا فقط ترسيده‌بوديم.


فهميده‌بوديم که دروغ مي‌گويد و ترسيده‌بوديم که با او هستيم.


تلفن آخرش بيشتر ما را ترساند


خانمي پشت خط به او التماس مي‌کرد که مثلا او پيشش برود و او مي‌گفت:«عزيزم! من که نمي‌تونم هر وقت تو مي‌گي بيام.


و مثلا کمي صدايش را پايين آورد تا حدي که مطمين شود ما هم مي‌شنويم وپرسيد:«چي پوشيدي؟ .....


راستشو بگو؟؟؟؟ .... تاب تنت..... و پشت مثلا خط، ديگرخيالي‌اش چيزي مي‌گفت و او در ادامه گفت:«لخت نخوابي‌ها!!! مي‌دوني که من....


به نجمه جان زدمو گفتم من مي‌ترسم بيا زودتر پياده شويم.


راننده هم‌چنان در مکالمه خيالي‌ بود. گاهي مثلا با زن واقعي‌اش دعوا مي‌کرد و يکسره او را سرزنش مي‌کرد و از اين که زنش او را سيم جين مي‌کند ناراحت مي‌شد و با لحن بد با او حرف مي‌زد و تلفنش را قطع مي‌کرد و دوباره به سر خانم عشق خيالي‌اش مي‌آمد و با او قرار و مدار مي‌گذاشت.


 مکالمه‌هاي خيالي راننده تمامي نداشت. آن يکي را هنوز قطع ناکرده، ديگري را به گوش مي‌گرفت به قول سعدي: «چندان ازين ماخوليا فروگفت که بيش طاقت گفتنش نماند»


ما که ترسيده‌بوديم و جوري وانمود مي‌کرديم که انگارحواسمان اصلا به او نبوده خيلي قبل ازمقصد خواستيم تا پياده شويم و او در حالي که هنوز در مکالمه بود و فکر نمي‌کرد پياده شويم، با تعجب نگاهي به ما کرد و به هم تلفني خيالي‌اش گفت:« قطع کن قطع کن زنگ مي‌زنم»


و تا خواستيم پياده شويم گفت:«ببخشيد من خيلي حرف زدم فقط يادتون نره بهم امتياز بديد»


 ما دو تا که انگار از چنگال يک آدم رباي حرفه‌اي فرار کرده‌باشيم، سريع خود را به پياده‌رو رسانديم و دوان دوان به خانه رفتيم


وقتي فکر مي‌کنم مي‌بينم چقدر گناه داشت!!!


آدم بايد چقدر بدبخت و بيچاره و بيمار باشد که بتواند اين همه وقت در مکالمه‌هايي خيالي خود را راضي کند.


توانسته‌بود با اين کلک چند نفر را جلب توجه کند و به حرف و راه بکشاند، خدا مي‌دانست! آدم‌هاي مثل او کم نيستند!


آدم‌هاي ساده و بي‌فکر هم کم نيستند که به راحتي گول امثال او را مي‌خورند...


فقط آن شب نمي‌دانست که چه ترسوهايي را سوار کرده!!!


البته فقط قصه ترس نبود. براي ما رفتار بيمارگونه اين راننده باعث تعجب و ترس بود!!


خدا خودش به خير کند


اين فراخوان جامعه ماست چه بخواهيم چه نخواهيم!!


منبع این نوشته : منبع
راننده ,مي‌کرد ,نجمه ,خانم ,مي‌گفت ,مثلا ,پياده شويم ,بيايد مطبم ,«ببين خانم ,مي‌گفت «ببين ,مشغول صحبت

شهربانو

 


بسم الله الرحمن الرحيم


  شهربانو


 


شهربانو! باورم نمي‌شود .............. باورم نمي‌شود!!!


هنوز مات و مبهوتم! انگار نمي‌خواهد گوش جانم اين حقيقت را باور کند!


هنوز ذهن کودکي‌هايم، در تابستان روستا، در ميان کوه و درختان در پي توست! هنوز به دنبالت مي‌دوم و سر به سرت مي‌گذارم و تو آن دخترک نازپروده لوس مادرت هستي که مدام شکايت اذيت‌هاي مرا به مادرم مي‌دهي!


صدايت و چهره زيبا روستايي‌ات هنوز در صفحه ذهنم، روشن و واضح است. چادر رنگي گل‌گلي‌ات را به ياد دارم و صورت گرد و سرخ و سفيدت هنوز جلو چشمان اشک‌بارم، مجسّم است!


کجايي شهربانو؟


براي من هنوز تو همان دخترک جوان لبالب خنده‌اي هستي که صدايت کوه‌ را به وجد مي‌آورد و درختان را به تماشا مي‌نشاند!


شهربانو!!


باورم نمي‌شود! ... باورم نمي‌شود..!!


چقدر روزگار دست به آزارت بلند کرد! چقدر بر تک دخترمادر سيلي زد!


نمي‌شود خيلي چيزها را گفت. مي‌ترسم دل کسان بسياري از شنيدن آن چه بر سرت آوردند به لرزه درآيد وتن بعضي‌ها در گور!


تو خيلي گناه داشتي!! خيلي!! خيلي معصوم و مظلوم و بي‌ادعا بودي! خيلي!!


نتوانستي روي بخت نکو و جواني را بر خود ببيني چرا که تنها دختر مادر بودي و کوه کارها بي تو بر زمين مي‌ماند! تو کمر تمام کارهاي سخت روستا بودي تا مادرت زير آن‌ها نشکند.


بزرگ شدي و بزرگتر و چون از سن دختران ازدواج بالاتر رفتي، پيران ده و زن مرده‌هاي دور و بر و يا آنان که در شهر طلاق بر گردن زنانشان آويخته‌بودند به طمعت برخاستند و بازهم دريغ از آن که رضايتي به ازدواج رضايت تو باشد.


و تو ماندي و قصه‌هاي لجاجت مادر و بي‌شرمي بعضي از خواستگاران.


روزها رفت و شب‌هايش پي در پي آمدند. آن يکي از شهر يکي را مي‌آورد. ديگري از ده پا پيش مي‌گذاشت و هيچ کدام چون تو گرد جواني بر صورتشان نبود و بار اولي نبود که بر سفره بخت مي‌نشستند. دستانشان، خطوط سال‌هاي بسياري داشت و چين‌هاي صورتشان، رد روزگاران بسياري را نشان مي‌داد.


 و تو آمدي و رفتي و رفتي و آمدي تا اين که در چکاچک تمام اين جنگ‌هاي طولاني بلاخره تقدير نيز بر تو قرار گرفت و تونيز توانستي به خانه بخت بروي.


آن هم چه خانه بختي!


فقط مي‌رفتي چون جايي و پشتوانه‌اي و کسي در ده نداشتي و اگر بعد مادر پيرت مي‌ماندي، خدا مي‌دانست آن عزيزان با تو چه مي‌کردند؟ هر چند نرفته، شعله‌هايش را ديدي؟


شهربانو!!


عزيزم!!


قلبم درد مي‌گيرد وقتي نمي‌توانم لااقل براي خودت درد دلت را صاف و شفاف بازگويم! چقدر سخت است که آدم لاي انبري گير بيفتد و جرأت فرياد نداشته‌باشد! و تو تمام عمر درد کشيده‌ات را لاي همين انبر بودي و زبان نگشودي!


 


شهربانو!!! شهربانو!!


عزيزم!!


چه بختي و چه اقبالي!!


نمي‌دانم. گاهي فکر مي‌کنم خدا فقط تو را فرستاد تا آن شش کودک را مادري کني و به سر انجام رساني. تا مردي زن مرده را همسري کني و نجاتش دهي!


قربان قسمت و تقدير خدا شوم!


اما فقط تقدير نبود. ... تقصير هم بود و خيلي‌ها مقصر تمام سختي‌هاي تو بودند و هستند. هرگز نخواهند توانست خودشان را ببخشند.


تو بر خانه‌اي عروس شدي که تنها يک فرزندش عروس شده‌بود و شش بچه کوچک و بزرگ ديگر در خانه بودند. خانه‌اي که طعم آسايش نمي‌داد و بوي خوشي از آن به مشام نمي‌رسيد. تو آمده‌بودي تا کارهاي نکرده‌شان را بکني و جور تمام سختي‌هايشان را به دوش بگيري.


پسر کوچکش دوساله بود که تو آمدي. مادري‌شان را کردي. دلسوزتر از مادرشان بودي و پنج کودک و جوان ديگرش را به سر انجام رسانيدي و به سر خانه بخت بردي. مريضي‌هايشان را دوا نمودي و غصه‌هايشان را تنهايي به دل سپردي و از شانه‌هايشان برداشتي. سايه به سايه آن‌ها رفتي و لحظه به لحظه ياريشان نمودي.


کم نبود آن چه کردي! کم نکشيدي آن‌چه به جان خريدي! پدر و مادر مريض شوهرت را نيز تا لحظه آخرشان همراهي کردي و بر شانه نشاندي!


انگار مي‌ترسيدي کمي به خودت هم برسي و آن موقع از وظايف شوهرداري‌ات بازماني و تو را از خانه‌شان به در کنند! پس بايد هرگز به خودت نمي‌نگريستي و خودت را نمي‌ديدي!


تو آدم نبودي که مريض شوي! ؟ تو آدم نبودي که نياز به محبت داشتي! تو آدم نبودي که بايد درمان مي‌شدي و همين‌طور زخم دردهايت گسترده‌تر و گسترده‌تر شد تا قند سوي چشمانت را کم‌کم مي‌گرفت و پاشنه پايت را مي‌سوزاند و قلبت از پله‌اي بالا نمي‌آمد و نفست به تنگي افتاد!!


شهربانو جان! آيا آدرس دکتري را بلد نبودي يا ارزشي نداشتي که به دکتري بروي و بر اين دردهاي طولاني‌ات مرهمي بگذاري؟


خيلي بي‌توقع و بي‌ادعا زندگي کردي! خيلي! انگار آمده‌بودي تا همه را جز خودت نجات دهي و در سايه راحتي بنشاني و در اين ميان خودت را نابود و فنا ساختي! خودت را فراموش کردي يا فراموشت کردند! يا فراموش شدي!


ديده نشدي شهربانو جان!


ديده نشدي!


نمي‌دانم چرا؟ قصه تو، قصة دختران بسياري در سرزمين من است! قصه پر غصه‌اي که انتهايي ندارد. فقط امروزه شکل‌هاي ديگري به خود گرفته و گرنه در اصل آن هيچ تفاوتي رخ نداده است.


مگر چند سال داشتي؟؟ چند سال شهربانو جان؟


وقتي خبر فوتت را شنيدم، مات ماندم. چقدر مرگ به من نزديک است!


براي خودم نترسيدم. از شنيدن خبر تو متعجب شدم! هنوز باورم نمي‌شود. حتي باورم نمي‌شود که تو پنجاه سال داشتي! براي من هنوز تو همان شهربانو سيزده چهارده ساله هستي که در ميان کوه‌هاي ده بلند مي‌خنديد و تيز مي‌دويد.


تو برايم زيباترين دختر ده بودي! با اين که کوچک بودم و خيلي فرقي بين زيبايي و زشتي نمي‌گذاشتم اما برايم تو دختر زيبايي بودي که در شهر نديده‌بودم.


براي من هنوز هم زيباترين دختري هستي که در خاطره کودکي‌هايم به جا مانده‌اي!


باورم نمي‌شود که قلبت درد گرفت و نتوانستي مقاومت کني و ريحانه شش ساله‌ات را بي‌مادر رها کردي و رفتي.


يادم هست مي‌گفتي اين ريحانه را از حضرت زينب هديه گرفتم. پس چرا تنهايش گذاشتي!


شهربانو عزيزم!!


اينجا خيلي‌ها به تو مديونند! خيلي‌ها!! همه آناني که از گذشته اين سرزمين، تو را ارج ننهادند و سيلي ناجوانمردي  را بر صورتت نقش کردند تا امروز که همان نقش را با آبرنگي ديگر نقاشي نمودند!


تمام آن‌ها و تمام اين‌ها، به تو مديونند و دستشان به خون تو آلوده!


نامش را نمي‌شود بخت و اقبال و تقدير گذاشت! اين از گناه آنان کم نخواهد کرد! خداوند هرگز راضي به ستم به بنده‌اش نيست و آن که ستم مي‌کند جز بندگانش نيستند! فقط تو و همه مانندهاي تو در توجيهي نابخردانه از عدالت و مهرباني قرار گرفته‌اند!


شهربانوي عزيزم!


تنها کاري که از دستم برمي‌آيد اين است تا سايه‌اي از رنج‌هاي تو را بنويسم. نمي‌توانم به خوبي نقش زخم‌هايت را فرياد کنم چرا که مي‌ترسم با سر نيزه‌ّهايشان زبان مرا نيز چون تو در گلو ببُرند!!


خداوند تو را غرق در رحمت و لطف و مهرباني‌اش کند همان‌گونه که تو تمام عمرت را به پاي مهرباني کردن براي ديگران گذاشتي!


از خدا مي‌خواهم ريحانه کوچکت در آغوش مهر و عشق بزرگ شود و هرگز روي رنج را نبيند.


شهربانوي عزيزم!


براي من باورنبودنت و رفتنت سخت است. فقط مي‌دانم از تو ديگر با همين سن کمت، چيزي باقي نمانده‌بود! نه بينايي براي ديدن، نه پايي براي رفتن و نه قلبي براي تپيدن و نه جسمي براي به دوش کشيدن تمام سختي‌هاي ديگران!


تو زير بار کج‌انديشي و رنج ديگران، زود ناتوان شدي و تمام!


قصة تو امتداد قصه‌هاي پيش از توست و قصة آنان، امتداد قصة تو!! اين غصه را انتهايي نيست مگر در روشن شدن چراغ انديشه و جوانمردي مردمان سرزمينت! در روشن شدن خرد خداپسندانه‌اي که در آن، همه انسان‌ها به ديده عدل و انصاف نگريسته‌شوند و به دست مهر و لطف، نوازش گردند و بتوانند از کلام خدا، سخن حق بگويند نه اميال و آرزوهاي خودخواهانه خودشان را!


شهربانو، تو را و تمام شهربانوهاي سرزمينم را به خدا و راهيان خدا مي‌سپارم!


روانت شاد شهربانوي شهرآشوب دلم!


 


منبع این نوشته : منبع
تمام ,نمي‌شود ,شهربانو ,خودت ,باورم ,بودي ,باورم نمي‌شود ,شهربانوي عزيزم ,ديده نشدي ,شهربانو عزيزم ,نمي‌شود باورم ,نمي‌شود باورم نمي‌شود ,با

شهربانو

 


بسم الله الرحمن الرحيم


  شهربانو


 


شهربانو! باورم نمي‌شود .............. باورم نمي‌شود!!!


هنوز مات و مبهوتم! انگار نمي‌خواهد گوش جانم اين حقيقت را باور کند!


هنوز ذهن کودکي‌هايم، در تابستان روستا، در ميان کوه و درختان در پي توست! هنوز به دنبالت مي‌دوم و سر به سرت مي‌گذارم و تو آن دخترک نازپروده لوس مادرت هستي که مدام شکايت اذيت‌هاي مرا به مادرم مي‌دهي!


صدايت و چهره زيبا روستايي‌ات هنوز در صفحه ذهنم، روشن و واضح است. چادر رنگي گل‌گلي‌ات را به ياد دارم و صورت گرد و سرخ و سفيدت هنوز جلو چشمان اشک‌بارم، مجسّم است!


کجايي شهربانو؟


براي من هنوز تو همان دخترک جوان لبالب خنده‌اي هستي که صدايت کوه‌ را به وجد مي‌آورد و درختان را به تماشا مي‌نشاند!


شهربانو!!


باورم نمي‌شود! ... باورم نمي‌شود..!!


چقدر روزگار دست به آزارت بلند کرد! چقدر بر تک دخترمادر سيلي زد!


نمي‌شود خيلي چيزها را گفت. مي‌ترسم دل کسان بسياري از شنيدن آن چه بر سرت آوردند به لرزه درآيد وتن بعضي‌ها در گور!


تو خيلي گناه داشتي!! خيلي!! خيلي معصوم و مظلوم و بي‌ادعا بودي! خيلي!!


نتوانستي روي بخت نکو و جواني را بر خود ببيني چرا که تنها دختر مادر بودي و کوه کارها بي تو بر زمين مي‌ماند! تو کمر تمام کارهاي سخت روستا بودي تا مادرت زير آن‌ها نشکند.


بزرگ شدي و بزرگتر و چون از سن دختران ازدواج بالاتر رفتي، پيران ده و زن مرده‌هاي دور و بر و يا آنان که در شهر طلاق بر گردن زنانشان آويخته‌بودند به طمعت برخاستند و بازهم دريغ از آن که رضايتي به ازدواج رضايت تو باشد.


و تو ماندي و قصه‌هاي لجاجت مادر و بي‌شرمي بعضي از خواستگاران.


روزها رفت و شب‌هايش پي در پي آمدند. آن يکي از شهر يکي را مي‌آورد. ديگري از ده پا پيش مي‌گذاشت و هيچ کدام چون تو گرد جواني بر صورتشان نبود و بار اولي نبود که بر سفره بخت مي‌نشستند. دستانشان، خطوط سال‌هاي بسياري داشت و چين‌هاي صورتشان، رد روزگاران بسياري را نشان مي‌داد.


 و تو آمدي و رفتي و رفتي و آمدي تا اين که در چکاچک تمام اين جنگ‌هاي طولاني بلاخره تقدير نيز بر تو قرار گرفت و تونيز توانستي به خانه بخت بروي.


آن هم چه خانه بختي!


فقط مي‌رفتي چون جايي و پشتوانه‌اي و کسي در ده نداشتي و اگر بعد مادر پيرت مي‌ماندي، خدا مي‌دانست آن عزيزان با تو چه مي‌کردند؟ هر چند نرفته، شعله‌هايش را ديدي؟


شهربانو!!


عزيزم!!


قلبم درد مي‌گيرد وقتي نمي‌توانم لااقل براي خودت درد دلت را صاف و شفاف بازگويم! چقدر سخت است که آدم لاي انبري گير بيفتد و جرأت فرياد نداشته‌باشد! و تو تمام عمر درد کشيده‌ات را لاي همين انبر بودي و زبان نگشودي!


 


شهربانو!!! شهربانو!!


عزيزم!!


چه بختي و چه اقبالي!!


نمي‌دانم. گاهي فکر مي‌کنم خدا فقط تو را فرستاد تا آن شش کودک را مادري کني و به سر انجام رساني. تا مردي زن مرده را همسري کني و نجاتش دهي!


قربان قسمت و تقدير خدا شوم!


اما فقط تقدير نبود. ... تقصير هم بود و خيلي‌ها مقصر تمام سختي‌هاي تو بودند و هستند. هرگز نخواهند توانست خودشان را ببخشند.


تو بر خانه‌اي عروس شدي که تنها يک فرزندش عروس شده‌بود و شش بچه کوچک و بزرگ ديگر در خانه بودند. خانه‌اي که طعم آسايش نمي‌داد و بوي خوشي از آن به مشام نمي‌رسيد. تو آمده‌بودي تا کارهاي نکرده‌شان را بکني و جور تمام سختي‌هايشان را به دوش بگيري.


پسر کوچکش دوساله بود که تو آمدي. مادري‌شان را کردي. دلسوزتر از مادرشان بودي و پنج کودک و جوان ديگرش را به سر انجام رسانيدي و به سر خانه بخت بردي. مريضي‌هايشان را دوا نمودي و غصه‌هايشان را تنهايي به دل سپردي و از شانه‌هايشان برداشتي. سايه به سايه آن‌ها رفتي و لحظه به لحظه ياريشان نمودي.


کم نبود آن چه کردي! کم نکشيدي آن‌چه به جان خريدي! پدر و مادر مريض شوهرت را نيز تا لحظه آخرشان همراهي کردي و بر شانه نشاندي!


انگار مي‌ترسيدي کمي به خودت هم برسي و آن موقع از وظايف شوهرداري‌ات بازماني و تو را از خانه‌شان به در کنند! پس بايد هرگز به خودت نمي‌نگريستي و خودت را نمي‌ديدي!


تو آدم نبودي که مريض شوي! ؟ تو آدم نبودي که نياز به محبت داشتي! تو آدم نبودي که بايد درمان مي‌شدي و همين‌طور زخم دردهايت گسترده‌تر و گسترده‌تر شد تا قند سوي چشمانت را کم‌کم مي‌گرفت و پاشنه پايت را مي‌سوزاند و قلبت از پله‌اي بالا نمي‌آمد و نفست به تنگي افتاد!!


شهربانو جان! آيا آدرس دکتري را بلد نبودي يا ارزشي نداشتي که به دکتري بروي و بر اين دردهاي طولاني‌ات مرهمي بگذاري؟


خيلي بي‌توقع و بي‌ادعا زندگي کردي! خيلي! انگار آمده‌بودي تا همه را جز خودت نجات دهي و در سايه راحتي بنشاني و در اين ميان خودت را نابود و فنا ساختي! خودت را فراموش کردي يا فراموشت کردند! يا فراموش شدي!


ديده نشدي شهربانو جان!


ديده نشدي!


نمي‌دانم چرا؟ قصه تو، قصة دختران بسياري در سرزمين من است! قصه پر غصه‌اي که انتهايي ندارد. فقط امروزه شکل‌هاي ديگري به خود گرفته و گرنه در اصل آن هيچ تفاوتي رخ نداده است.


مگر چند سال داشتي؟؟ چند سال شهربانو جان؟


وقتي خبر فوتت را شنيدم، مات ماندم. چقدر مرگ به من نزديک است!


براي خودم نترسيدم. از شنيدن خبر تو متعجب شدم! هنوز باورم نمي‌شود. حتي باورم نمي‌شود که تو پنجاه سال داشتي! براي من هنوز تو همان شهربانو سيزده چهارده ساله هستي که در ميان کوه‌هاي ده بلند مي‌خنديد و تيز مي‌دويد.


تو برايم زيباترين دختر ده بودي! با اين که کوچک بودم و خيلي فرقي بين زيبايي و زشتي نمي‌گذاشتم اما برايم تو دختر زيبايي بودي که در شهر نديده‌بودم.


براي من هنوز هم زيباترين دختري هستي که در خاطره کودکي‌هايم به جا مانده‌اي!


باورم نمي‌شود که قلبت درد گرفت و نتوانستي مقاومت کني و ريحانه شش ساله‌ات را بي‌مادر رها کردي و رفتي.


يادم هست مي‌گفتي اين ريحانه را از حضرت زينب هديه گرفتم. پس چرا تنهايش گذاشتي!


شهربانو عزيزم!!


اينجا خيلي‌ها به تو مديونند! خيلي‌ها!! همه آناني که از گذشته اين سرزمين، تو را ارج ننهادند و سيلي ناجوانمردي  را بر صورتت نقش کردند تا امروز که همان نقش را با آبرنگي ديگر نقاشي نمودند!


تمام آن‌ها و تمام اين‌ها، به تو مديونند و دستشان به خون تو آلوده!


نامش را نمي‌شود بخت و اقبال و تقدير گذاشت! اين از گناه آنان کم نخواهد کرد! خداوند هرگز راضي به ستم به بنده‌اش نيست و آن که ستم مي‌کند جز بندگانش نيستند! فقط تو و همه مانندهاي تو در توجيهي نابخردانه از عدالت و مهرباني قرار گرفته‌اند!


شهربانوي عزيزم!


تنها کاري که از دستم برمي‌آيد اين است تا سايه‌اي از رنج‌هاي تو را بنويسم. نمي‌توانم به خوبي نقش زخم‌هايت را فرياد کنم چرا که مي‌ترسم با سر نيزه‌ّهايشان زبان مرا نيز چون تو در گلو ببُرند!!


خداوند تو را غرق در رحمت و لطف و مهرباني‌اش کند همان‌گونه که تو تمام عمرت را به پاي مهرباني کردن براي ديگران گذاشتي!


از خدا مي‌خواهم ريحانه کوچکت در آغوش مهر و عشق بزرگ شود و هرگز روي رنج را نبيند.


شهربانوي عزيزم!


براي من باورنبودنت و رفتنت سخت است. فقط مي‌دانم از تو ديگر با همين سن کمت، چيزي باقي نمانده‌بود! نه بينايي براي ديدن، نه پايي براي رفتن و نه قلبي براي تپيدن و نه جسمي براي به دوش کشيدن تمام سختي‌هاي ديگران!


تو زير بار کج‌انديشي و رنج ديگران، زود ناتوان شدي و تمام!


قصة تو امتداد قصه‌هاي پيش از توست و قصة آنان، امتداد قصة تو!! اين غصه را انتهايي نيست مگر در روشن شدن چراغ انديشه و جوانمردي مردمان سرزمينت! در روشن شدن خرد خداپسندانه‌اي که در آن، همه انسان‌ها به ديده عدل و انصاف نگريسته‌شوند و به دست مهر و لطف، نوازش گردند و بتوانند از کلام خدا، سخن حق بگويند نه اميال و آرزوهاي خودخواهانه خودشان را!


شهربانو، تو را و تمام شهربانوهاي سرزمينم را به خدا و راهيان خدا مي‌سپارم!


روانت شاد شهربانوي شهرآشوب دلم!


 


منبع این نوشته : منبع
تمام ,نمي‌شود ,شهربانو ,خودت ,باورم ,بودي ,باورم نمي‌شود ,شهربانوي عزيزم ,ديده نشدي ,شهربانو عزيزم ,نمي‌شود باورم ,نمي‌شود باورم نمي‌شود ,با